برخی فداکاریها در سکوت آغاز میشوند اما پژواکشان تمام شهر را فرامیگیرد. سارا ابراهیمی، زنی ۴۵ ساله و متخصص در حوزه خدمات پوست و زیبایی، یکی از همین چهرههای مصمم بود که زندگی آرام و حرفهای خود را با آرمان بزرگتری گره زد.
روایت مهدی صالحخان، روایتِ ناتمامِ مردی است که شورِ زندگی را در تاختن با اسبها و ساختن خانهای نو میجست. پنجشنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، در روزهایی که خیابانهای گلپایگان به خروش درآمده بود، مهدی که تازه طعم زندگی مشترک را چشیده بود، هدف شلیک مستقیم نیروهای مسلح قرار گرفت.
گلولهای که سرِ پرشور این جوان ۳۰ ساله را نشانه رفت، نه تنها یک زندگی، که رؤیاهای مردی را کشت که عاشقانه اسبسواری میکرد و در بازار خودروی شهر به نیکنامی شناخته میشد.
حکومت که حتی از پیکر بیجان او هراس داشت، اجازه نداد مردم و دوستانش با او وداعی شایسته کنند. سرانجام در سکوت سنگین شب و تحت تدابیر شدید امنیتی، پیکر این جوان که برای آزادی فدا شد، در ۲۴ دیماه در خاک «خوانسار» به امانت سپرده شد. مهدی صالحخان رفت، اما داغِ آن دامادی که هرگز به خانه بازنگشت، تا همیشه بر پیشانی گلپایگان باقی خواهد ماند.
نظرات
ارسال یک نظر