رد شدن به محتوای اصلی

پست ویژه

حبیب معلمی شلیک از پشتِ سر

  ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، فردیس کرج شاهد جنایتی تکان‌دهنده بود. حبیب معلمی، مهندس مکانیک ۳۳ ساله و از کارکنان شرکت مپنا، در حالی که هدف تک‌تیراندازان قرار گرفت، جان خود را برای آزادی فدا کرد.

سیدعلیرضا موسوی؛ ساچمه علیه انسان

 


سید علیرضا موسوی، ۲۳ ساله، متولد اصفهان، با تحصیلات دیپلم، یکی از جوانانی بود که در سکوت شب، هدف خشونت عریان نیروهای سرکوبگر قرار گرفت. جوانی تنها، بی‌سلاح، و بی‌پناه که نامش امروز سند یک جنایت است.

۲۰ام ماه، ساعت ۸:۳۰ شب، در خیابان بصیرت فولادشهر اصفهان، علیرضا تنها بود. یک موتورسوار به او نزدیک شد. علیرضا نشست روی زمین، کلاه کاپشنش را روی سر کشید و فقط یک جمله گفت:

«فقط توروخدا نزنید.»

اما پاسخ، اسلحه بود. اسلحه را روی کمرش گذاشتند و شلیک کردند. ساچمه‌ها پخش‌کننده داشت. حدود ۵۰ ساچمه وارد بدنش شد؛ ساچمه‌هایی که به نخاع و قلبش رسید. علیرضا درجا، بر اثر خونریزی شدید، جان باخت. شلیک‌ها توسط نیروهای سپاه انجام شد؛ شلیک نه برای بازداشت، که برای کشتن.

شش روز بعد، در ۲۶ام، پیکر علیرضا را تحویل دادند. پیش از آن، خانواده‌اش روزها در بی‌خبری مطلق بودند. می‌گفتند اصلاً معلوم نیست جنازه کجاست. با فشار، پیگیری و پارتی‌بازی توانستند پیکر فرزندشان را پس بگیرند. پولی نگرفتند، اما شرط گذاشتند؛ شرط‌هایی برای خاموش‌کردن صدا.

گفتند مسجد ندهید.

گفتند مداح و قرآن‌خوان نیاورید.

گفتند گریه نکنید، جیغ نزنید، سر و صدا نباشد.

فضا کاملاً امنیتی بود. حتی خاک‌سپاری علیرضا هم زیر سایهٔ تهدید انجام شد. اما مگر می‌شود خون را دفن کرد؟ مگر می‌شود ترس را جای حقیقت نشاند؟

سید علیرضا موسوی، یکی دیگر از فرزندان قیام است؛ جوانی که با دستان خالی مقابل اسلحه ایستاد و جانش را داد. ساچمه‌ها بدنش را شکافتند، اما حقیقت را نه. یاد او فریادی است علیه شلیک از نزدیک، علیه سرکوب، و علیه سکوت تحمیلی.


نظرات

پست‌های پرطرفدار