عرفان یوسفی؛ رؤیای ناتمام
عرفان یوسفی، جوان ۲۶ ساله اهل شهرقدس، معروف به قلعهحسنخان در استان تهران، در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۷۸ به دنیا آمد. او در کنار پدرش در کارگاه آبکاری کار میکرد و با تلاش و زحمت، زندگی خود را پیش میبرد.
شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، در جریان اعتراضات، عرفان در محدوده فرمانداری قلعهحسنخان هدف اصابت گلوله جنگی قرار گرفت. گلوله از پشت به پهلوی او اصابت کرد و از جلوی بدنش خارج شد و ریهاش را بهشدت آسیب زد.
عرفان در همان لحظه متوجه شد که زخمی شده است و این موضوع را به اطرافیانش خبر داد. او را به خانهای در نزدیکی محل تیراندازی منتقل کردند تا خودرویی برای رساندنش به بیمارستان پیدا شود. سرانجام، او را به بیمارستان نور شهریار رساندند؛ اما شدت جراحت، هر لحظه جانش را بیشتر تهدید میکرد.
در مسیر انتقال، عرفان با شمارهای ناشناس با خواهرش تماس گرفت. در حالی که درد شدیدی را تحمل میکرد و نفسکشیدن برایش دشوار شده بود، به او گفت:
«به پهلوم تیر خورده و مرد… نوکرتم آبجی، ولی انقدر درد دارم نفسم داره بند میاد».
این تماس، لحظهای تلخ و فراموشنشدنی برای خانوادهاش بود؛ صدای برادری که در میان درد و اضطراب، با خواهرش سخن میگفت و از شدت جراحت خود خبر میداد. خواهرش نیز به او گفت که به وجودش افتخار میکند؛ کلماتی سرشار از محبت که در واپسین لحظات زندگی عرفان میان آن دو ردوبدل شد.
عرفان تا پیش از ورود به اتاق عمل زنده بود. از درد شدید شکایت میکرد و میگفت پاهایش بیحس شدهاند. خانوادهاش با نگرانی در راه بیمارستان بودند، به امید آنکه او را دوباره ببینند و شاید هنوز فرصتی برای نجاتش باقی مانده باشد. اما هنگامی که پدر و خواهرش به بیمارستان رسیدند، با پیکر بیجان او روبهرو شدند؛ جوانی که خانوادهاش برای آیندهاش رؤیاها داشتند و دیگر بازگشتی در کار نبود.
پیکر عرفان در ۲۰ دیماه به خانواده تحویل داده شد و به شهرقدس انتقال یافت. سرانجام، در ۲۲ دیماه مراسم خاکسپاری او برگزار شد و پیکرش در امامزاده حضرتین قلعهحسنخان به خاک سپرده شد.
عرفان یوسفی تنها ۲۶ سال داشت؛ جوانی که در کنار پدرش کار میکرد، خانوادهاش به آیندهاش امید بسته بودند و رؤیای ازدواج و ساختن زندگی تازهای را در سر داشت. اما شامگاه ۱۸ دیماه، گلولهای مسیر زندگی او را برای همیشه قطع کرد و خانوادهاش را با داغی سنگین و رؤیاهایی ناتمام تنها گذاشت.
در پس نام عرفان، داستان یک زندگی و خانوادهای قرار دارد که هنوز میتوانستند روزهای بسیاری را در کنار او تجربه کنند. تماس دردناک او با خواهرش، آخرین گفتوگوهایش در مسیر بیمارستان و انتظار پدر و خانوادهاش، بخشهایی از روایتی است که نباید در غبار فراموشی گم شود.
یاد عرفان یوسفی، جوان شهرقدس، و رؤیاهای ناتمامش در خاطر خانواده و همه کسانی که داستان زندگی او را میشنوند، زنده خواهد ماند.
تو یوتوب سابسکرایب کن
تو اینستا سیو و ریپوست کن
تو تلگرام لایک بزن تا صداش باشیم

نظرات
ارسال یک نظر