مرتضی؛ حقش گلوله نبود
مرتضی حداد شالکوهی، شهروند گیلک و اهل شالکوه رشت، مردی زحمتکش، مهربان، شاد و پرشور بود. او حدود ۴۵ سال داشت و سالهای زندگیاش را با کار و تلاش گذرانده بود. مرتضی نانوا بود؛ مردی که با دستهای پرتلاش خود نان زندگی را فراهم میکرد و در کنار کار، روحی سرشار از شور زندگی داشت.
او عاشق طبیعت بود و با موسیقی نیز پیوندی عمیق داشت. نواختن داربوکا یکی از علاقههایش بود و در کنار همه سختیهای زندگی، جایی برای موسیقی، طبیعت و شور زندگی نگه داشته بود.
مرتضی متأهل و پدر دو فرزند بود و تمام تلاشش را برای ساختن آینده خانوادهاش بهکار میگرفت؛ مردی از میان مردم که کار میکرد، آرزو داشت و برای فردای خانوادهاش تلاش میکرد.
اما شب ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، زندگی او به مسیری دیگر کشانده شد.
مرتضی با آگاهی کامل از خطر تصمیم گرفت به خیابان برود. پیش از رفتن، دو سویشرت پوشید و با سخنانی که بعدها به یادگار ماند، به همسرش گفت:
«من میرم تا شماها زندگی کنید، اگر هم زنده برنگشتم، یکیمون بالای سر بچهها باشه.»
این سخنان، آخرین بدرود مرتضی با خانه و خانوادهاش شد.
او آن شب به خیابان رفت؛ مردی از میان مردم، نانوا، عاشق طبیعت و زندگی، که با وجود آگاهی از خطر، راه خود را انتخاب کرده بود.
در محله دانایعلی رشت، مرتضی حداد شالکوهی هدف شلیک مستقیم گلوله جنگی نیروهای امنیتی قرار گرفت. گلوله از پهلوی سمت راست وارد شد، از قلب او عبور کرد و از بدنش خارج شد. شدت خونریزی داخلی چنان بود که او در همان لحظه جان باخت.
زندگی مردی که سالها با کار، تلاش و شور زندگی سپری شده بود، در شامگاه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ پایان یافت.
اما آنچه درباره مرتضی در روایتها بارها تکرار شده، جملهای ساده و دردناک است:
«حقش گلوله نبود.»
مرتضی مردی زحمتکش بود؛ نانوایی که با کار خود زندگی میساخت، مردی شاد و پرشور که موسیقی دوست داشت و از طبیعت لذت میبرد. زندگی او باید همچنان ادامه پیدا میکرد؛ نه اینکه با گلولهای جنگی در خیابان پایان یابد.
پس از جانباختنش، پیکر مرتضی را در آرامستان پیرملا، در جاده پیربازار رشت، در آخرِ سوم، به خاک سپردند.
امروز مزار او در همان خاکی است که به آن تعلق داشت؛ در گیلان، در نزدیکی شهری که در آن زندگی و کار کرده بود. اما نام مرتضی نباید تنها به سنگ مزاری محدود شود.
او مردی از میان مردم بود؛ از همان مردمی که با دستهایشان کار میکنند، برای خانوادهشان زندگی میسازند و با همه سختیها، چراغ امید را روشن نگه میدارند.
شب ۱۹ دی، مرتضی از خانه بیرون رفت و جملهای را پشت سر گذاشت که روایت آخرین تصمیم او شد:
«من میرم تا شماها زندگی کنید...»
او بازنگشت.
اما نام مرتضی حداد شالکوهی، مرد زحمتکش گیلک، نانوای شاد و پرشور و عاشق طبیعت و موسیقی، نباید در سکوت گم شود.
مرتضی رفت، اما حقش گلوله نبود.
و شاید بهترین یادگار از او، همان سخن آخرش باشد؛ سخنی که از مردی حکایت میکند که با آگاهی از خطر، خانه را ترک کرد تا خانوادهاش زندگی کنند:
«من میرم تا شماها زندگی کنید...»
تو یوتوب سابسکرایب کن
تو اینستا سیو و ریپوست کن
تو تلگرام لایک بزن تا صداش باشیم

نظرات
ارسال یک نظر